داستان- خاطرات مشترک

داستان- خاطرات مشترک

نه !!!

دیروز وقتی از سرکار به خونه برگشتم،از خستگی روی مبل ولو شدم .احساسگرسنگی شدیدی می‌کردم .رفتم آشپزخونه که از یخچال چیزی بردارم که دیدم هیچی توش پیدا نمیشه.  

 حسابی از دست شوهرم عصبانی شدم،چون شب قبل بهش گفته بودم که  حتمابرای خونه خرید بکنه،اما حالا هیچی توی یخچال نبود. میخواستم گوشی رو بردارم و بهش زنگ بزنم که دیدم تلفن زنگ زد. یکی از دوستان قدیمی که مدتها بود همدیگرو ندیده بودیم. بعداز حال و احوالمعمولی و یه کمی از این درو اون در حرف زدن ،به من گفت که فردا وقت داری بیام پیشت؟

فرداکلی‌ کار سرم ریخته بود.مدرسه بچه،مطب دکتر،اداره پست،کارای خونه،اصلا آمادگیشو نداشتم. اونم  وسطهفته!اماازآنجایی که نمیتونستم بگم نه

گفتم آره ! چرا که نه؟! خوشحالممیشم .

از  دیدنشکهخوشحالمیشدم اما نه اینجوری.دوست داشتم مثل همیشه تدارک اساسی‌ ببینم. اونم سر حوصله.تعجب کردم که چی‌شده حالا وسط هفته می‌خواد بیاددیدنم؟ اینو که ازش با لحنی که بهش بر نخوره پرسیدم برگشت گفت:

راستش یه کار کوچولو هم باهات داشتم که حالا پای تلفن نمیتونم برات بگمباشه واسه فردا.

پیش خودم فکر کردم حتما یه کار کوچیک آرایشی داره.این بود که دیگه کنجکاوی بیشتر نکردم.

بعد از خداحافظی،من که مثل همیشه هروقت که مهمون دارم هول میشم با عجله بهشوهرم زنگ زدم

و گفتم که فردا مهمون داریم و چرا برای خونه خرید نکرده. اون بیچاره هم که به من من افتاده بود گفت:راستش رفتم بانک که پول بگیرم، اماازاونجایی که این ماهپرداختیها ی زیادی داشتیمنتونستم

از حسابم  پولدریافت کنم.بعدشم واسه اینکه دلداریم بده گفت: حالا ناراحت نباش تا دو روز دیگه که  تو دریافتیتو بگیری یک جورایی کنار میایم.

منم که از شدت ناراحتی سرخ شده بودم،گفتم:  چه جورایی کنارمیاییم؟و با دلخوری گوشی رو گذاشتم.

به این فکر افتادم که چه جوری پول جور کنم که بتونم فردارو آبروداری کنم از اونجایی که یه همسایه خیلی‌ خوب داریم که این جور مواقع به هم کمک می‌کنیم،با شرمندگی رفتم پیشش و بعدازتعریف کردن ماجرا ازش ۱۰۰ یورو پول دستی گرفتم.

اما به شوهرم چیزی نگفتم.چون میدونستم مخالف این کاره.

شب هم که برگشت خونه یه جورایی  رفتار کردم که مثلا از دستش ناراحتمو حوصله ندارم.اون بی‌چاره هم واسه اینکه شرمندم شده بودچیزی نگفت و رفت خوابید.

 

فردا با خیالی راحت رفتم خرید کردم،ناهاری پختم وبرای پذیرایی آماده شدم تا اینکه دوستم اومد. بعداز احوالپرسی  و یک سری حرفهای خودمونی و خوردن ناهار همونطور که داشتیم میز ناهارو جمعمیکردیم  سر دردودل دوستم باز شد.

بعد از کمی‌ من من کردن بالاخره گفت که;

راستش احتیاج فوری به ۲۰۰یورو پول دارم و باید این پولوهرچی سریعتر در ایرانبه دست مادرم برسونم. این همون موردی بود که میخواستم باهات در میون بزارم.و راستشاز  اونجایی که کسی رو اینجا ندارم که ازش دستی بگیرم تنها کسی که به ذهنم رسید تو بودی.

دیگه بقیه حرفها شونشنیدم. برق از سه فازم پریده بود و توی این  دنیا   نبودم.نمی‌دونم چه مدت گذشت که یهو دوباره صداشو شنیدم که فرکا نسش دو سه برابریبیشتر  شده بودو گفت:

کجائی بابا دارم باهات حرف میزنم !؟

یک کمی خودمو جمع و جور کردم.بهش گفتم:

چی‌ ؟  نه …. نه داشتم به حرفات گوش میدادم.

و از اونجایی که مثل همیشه نه گفتن برام نه تنها سخت بلکه عذاب آوره،بهش گفتم :

ای بابا این حرفا چیه؟

دوست آن دانم که گیرد دست دوست                در پریشان حالی‌ و درماندگی

ما که با هم این حرفا رو نداریمو رگبار حرفایی که خودم هم نمی‌فهمیدم چی‌ دارم میگم و واسه چی‌ دارم میگم.فقط می‌خواستم که دلشو نشکونده باشم و…….

دیگه به عواقبش هم فکر نمیکردم.

خلاصه قرار شد که تا پس فردا!!!!این مبلغ رو براش جور کنم.

اونم که بعد از شنیدن این حرفهای فوق دوستانه من به وجد اومده بود،دیگه سر از پا نمیشناخت و اصلا خبر نداشت که تو سر من بدبخت چی‌ میگذره.

 

خلاصه مهمون بازی تموم شد.دوستم رفت.من مونده بودم و یه قول غیر قابل اجرا.من مونده بودم و

آبروی دوستی چندین و چند سالمون که در گرو این حرف نابجای من بود.من مونده بودم و …..خیلی‌

احساسات عجیبو غریب دیگه.

 حسابی خسته و کلافهشده بودم.از همه بدترنمیدونستم  که این همه گند کاری رو اونم تو اینشرایط چه جوری واسه شوهرمبگم؟

توی بد هچلی گیر کرده بودم برای همین تصمیم گرفتم که برم بخوابم تا کمتر فکر کنم.همینکه برایخواب آماده شدم،روی میز  عسلی کنار تخت چشمم بهروزنامهای که دو روز پیش از خواهرم گرفته بودم افتاد،که با تیتر درشت نوشته بود

هیچ اتفاقی‌ با گفتن کلمه نه ……که شروع به خوندن کردم.نوشته بود که;

 

 

هیچ اتفاقی با گفتن کلمه نه بوجود نمیاید در حقیقت گفتن کلمه نه بعضی وقتها راهی   

برای نجات از مشگلات  دو چندان است.اگر خواستهای دیگران از شما زیاد است،یا در حد توان شما نیست، با گفتن یک کلمه نه آزاد شوید و احساس گناه نکنیدو ……..

 

 

در همین موقع بود که تصمیم گرفتم

به خودم و کارهام و چند ساعته گذشته بیشتر فکر کنم .

 

کتی مارس ۲۰۱۱

 

/ 1 نظر / 9 بازدید
sally

khayli jalebe,,merciiiii