ما ایرانیان 6

 

ما ایرانیان 6

فرهنگ و خرد ما ایرانیان

مطلق اندیشی‌

سیا ه یا سفید، دوست یا دشمن، زشت یا زیبا، بالا یا پایین، هیچ یا همه، مقدس یا کا فر، خوب یا بد و خلاصه هیچ اعتدالی در کار ما نیست.هیچ رنگ میانی را نمی‌بینیم،قادربه نگریشی چند سویه نیستیم.پدیده ها ی پیرامون خود را آن طور که هستند نمی‌بینیم بلکه آن طور که میخواهیم دیده وتفسیروبررسی می‌کنیم.

از ساده ترین اختلافات خانوادگی گرفته تا پیچیده ترین روابط اجتماعی همیشه یک نفر، یک اندیشه،یک نظر راصحیح میدانیم و مابقی را پوچ و بی‌ ارزش.یک اندیشه را یا کاملا میپذیریم یا کاملارد می‌کنیم.

 

اغلب مهاجرین ایرانی‌در اروپا فرهنگ اروپایی را یا آنچنان می‌پذیرند که خود اروپایی ها از این همه اروپایی گری ایرانیان حیران میمانند! و یا آنچنان ایرانی‌ باقی‌ میمانند که همه ارزش های جامعه  میزبان را به سخره  میگیرند!

حتما با خانواده های بسیاری برخورد کرده اید که با فرزندان خود با افتخار ! به زبان کشور میزبان صحبت میکنند و دلیلشان هم این است که آخه بچمون فارسی نمیفهمه!! یا آلمانی یا انگلیسی بهتر میفهمه !! (عذر بدتر از گناه) حال آنکه مثلا اتباع آلمانی یا انگلیسی در ایران با فرزندان خود فارسی صحبت نمیکنند.

و یا گاها حتی بزرگسالان ما در کشورهای میزبان با یکدیگر به زبان بیگانه صحبت میکنند (بگذریم از اینکه با زبان من در آوردی و فوق العاده مظحک که بیشتر جهت پز است ومفاهیم سرخپوستی آن راخودشان هم نمیفهمند) به بچه های خود فرهنگ غذای ایرانی را نمی آموزندچرا که اعلام اینکه فرزندانشان از غذاهای اروپایی لذت فراوان میبرند هم خود نوعی افتخار محسوب میشود.بچه ایرانی از کشور خود هیچ نمیداند و گاها ایرانی و ایران راعقب مانده ترین موجودات این کره خاکی میشناسد.کاری که عرب و مغول و هیچ قوم خونخواری در طول تاریخ نتوانسته با جنگهای فراوان در طی سالیان طولانی بر ملت ما تحمیل کند ،اکنون ما با دستان خودمان بدون خونریزی و جنگ به راحتی و با افتخار انجام میدهیم!!و .....

و یا آنچنان به صورت سنتی در جامعه جدید زندگی میکنیم که تاب و توان هیچ دریافتی از مظاهر تمدن در ما دیده نمیشود(که البته این گروه بسیار کمترند)

نقطه اشتراک افراط وتفریط ماست.و جالب اینجاست که از هر دو فرهنگ معمولا ارتجاعی ترین بخشها راپذیراییم.

اصولا اعتدال در رفتارما بسیار کم ارزش است.مطلق اندیشی‌ در ما آنچنان نیرومند است که در حق عزیز ترین عزیزانمان گاه بیرحمانه ترین قضاوت ها و مجازات ها را انجام میدهیم.حاصل این تفکر مخرب دیکتاتوری، خود محوری و
عقب ماندگی از همه مظاهر تمدن و تجدد می‌باشد.

ماندن و در جا زدن درباتلاق خود پرستی‌و  عدم رعایت حقوق دیگران است.

خط زدن دیگران و اهمیت ندادن به خواستها ی آنان است.ستیز با آنچه با ما
نیست، را به دنبال دارد.
روابط خانوادگی، دوستی‌، شغلی‌ ، و اجتماعی ما را به شدت تخریب می‌کند.آنهایی را که دوستشان میداریم،کم کم به صورت موجوداتی ابرانسان و فرا خوب در می آیند و بر عکس ازآنهایی که خوشمان نمی آید برای ما حکم شیطان و پست تر از پست را پیدا میکنند.

چنین است که تفکر من،اندیشه من، ایدئولوژی من،حزب من و اساسا همه چیز من بهترین است و جهان خارج از من دیگر هیچ.مطلق اندیشی ریشه در منیت های ما دارد.و جالب اینجاست که با این همه دم ازدموکراسی،آزادی اندیشه و پیشرفت و ترقی هم میزنیم.

نکته جالب و یا بهتر است بگوییم دردناک اینجاست که خود این اندیشه ها و باورهای ما نیز بر اساس وزش بادمنافعمان به سرعت دگرگون میشود.

میانه روی در اندیشه های ما بسیار کم است.این خود ریشه جهل است.آنکه خود را همیشه درست و بجا و محق میداند و دیگران را در جهل ,خود در جهل کامل است.و به همین دلیل است که بت پرست شده ایم.

فلان خواننده،بهترین صدا را دارد،فلان نویسنده یا شاعر بهترینها را مینویسد،فلان هنرپیشه بهترین بازی وفلان سیاستمداربهترین اندیشه ها،فلان تفکر بهترین تفکر و خلاصه اینکه همیشه بهترین هایی هستند که من به آنها باور دارم ودیگران یا تایید میکنند که در خط من هستند و
دوست و یا تایید نمیکنند که در خط دشمن و لیست سیاه.

هر که بتهای مرانپرستد،به درد لای جرز میخورد!با این تفکر قادر به تمسخر وبه لجن کشیدن دیگران میشویم.گاه به رویا رویی با آنها کشیده میشویم و حتی در برخی موارد قادر به حذف فیزیکی آنها به صورت مستقیم و غیر مستقیم.

در چنین تفکری جایی برای حق و حقیقت باقی نمیماند.حق آن است که من میگویم.حقیقت آن است که من بازگومیکنم.پس مخالفت با من یعنی مخالفت با حق و حقیقت.

نتیجتا من این قدرت وامکان را باید داشته باشم که دشمنانم را حذف کنم.و در صورتیکه چنین قدرتی داشته باشیم به راحتی به این عمل غیر انسانی دست میزنیم.

برای اندیشه های خود تقدس قائل میشویم و همین موضوع ما را از درک پدیده های عینی و تحلیل آنها عاجزمیکند.هیچ گونه نقد و بررسی و کنکاشی را در اندیشه های خود نمیپذیریم.

اگر ما این اندیشه رابپذیریم که همه پدیده های پیرامون ما در حال حرکت و( تکامل)میباشد پس همیشه نقد و بررسی اندیشه های ما و این پدیده ها ضروری به نظر میرسد.و اگر چنین نکنیم دچار دگماتیسم ( جزم گرائی ) خواهیم شد.

چگونه میتوان ادعا کرد که فلان تفکر یا حتی فلان ایدئولوژی قادر به پاسخ گویی به تمام پرسشهای انسان در همه اعصار بوده یا هست؟

آیا فرایندتکامل یک پروسه ثابت و لایتغیر است؟

گر چه این آفت اجتماعی تنها مختص به ما ایرانیان نمیباشد و گریبانگیر بشریت است،اما در جوامع سوم و چهارمی ها بیشتر و عمیقتر رواج دارد.

یکی تفکر مذهبی دارد (فرقی نمیکند چه مذهبی ) یکسره با روش و اسلوب آن ،جهان و پدیده های پیرامون خود را بررسی میکند و هیچ کلام غیر را نمیپذیرد.

دیگری تفکر غیر مذهبی دارد و هیچ اندیشه مذهبی برایش قابل باور نیست.حتی تمسخر هم میکند.

و در جمع دوستان همفکر هر اندیشه مخالف با اتهام مذهبی یا ضد مذهبی به شدت سرکوب میشود.مطلق اندیشی ما را به انسانهایی غیر قابل نفوذ و سنگ اندیش تبدیل کرده است و این یعنی به زیر سوال بردن آزادی انسان.

آزادی در سرشت آدمی است.

چه انسانهای پاک و بی گناهی قربانی مطلق اندیشی در سراسر جهان شده اند! چه شکنجه ها و درد های توانفرسایی را متحمل شده اند !مطلق اندیشی تنها در حکومت های جبار زمانه نیست.ما ایرانیان مطلق اندیشی را در جای جای زندگی روز مره خود بکار میگیریم.

در خانواده خود با این تفکرات جزم ظلم میکنیم.نسبت به همسر،فرزند ،والدین،همه و همه.

خورشید حقیقت  تنها نزد من می باشد.و از شعله های خورشید من است که گرما و حیات حاصل می شود.
 
چه بسیار جنگها که با نام مقدس موجبات رنج و عذاب انسانها شده اند!
اما مساله اینجاست که این تفکر صرفآ در ارکان بالایی حکومت ها یا مبلغین ایدئولوژی های گوناگون  نیست.متاسفانه این نگاه سرشار از منیت و مطلق اندیش و خودخواهانه بر  تار و پودمردم ما رخنه کرده.ما چگونه میتوانیم در روابط خود با چنین اندیشه های فرتوت و عقب مانده زندگی کنیم و پیام آور صلح و دوستی و دموکراسی و آزادی اندیشه و تجدد و ... و ... و ... باشیم ؟
تجدد در فکر یعنی ایجاد امکان نقد و بررسی پدیده های موجود.نگرشی نو به نو.درک شرایط موجود،انطباق با شرایط
موجود جهت ارتقاء  وضعیت مادی و  معنوی با در نظر گرفتن اساس تفکر انسانی و ارج نهادن به همه آن چه که در خور کرامت انسانیست و .....
آیا ما ایرانیان در روابط خود اینگونه عمل میکنیم؟چه در خارج و چه در داخل ؟آیا روابط خود ما با حتی اطرافیانمان نشانی از تجدد دارد ؟آیا مناسباتمان با پیرامونیان بر اساس احترام متقابل به نظرات یکدیگر است؟
آیا آنگونه که ادعا میکنیم حاضر به شنیدن نظرات مخالف هستیم؟و چنانچه شنیدیم و حقیقتی در آن یافتیم آیا صادقانه به آن باورمند میشویم و دست از لجبازی و مخالفت بی مورد بر
میداریم؟
چه در روابط سنتی و چه در روابط غیر سنتی. همیشه حرف آخر را منطق ما میزند یا همان خورشید فروزنده حقیقت من ! ؟
اشگال عمده ما در این است که ابزارهای شناخت خود را از پدیده های پیرامون خود گم کرده ایم.با منطق و جبر و مثلثات و هندسه نمیتوانیم عشق به کسی هدیه کنیم یا بگیریم و با دل و قلب و احساس هم نمیتوانیم ریاضی حل کنیم و موفقیت های شغلی حاصل کنیم.
اما مطلق اندیشی ما یا آنگونه است که همه مشگلات و روابط خود را بر اساس یکی از این دو ابزار طبقه بندی میکنیم.یعنی
یا میخواهیم همه چیز را دلی و احساسی و با عنصر عشق حل کنیم که شدنی نیست و یا اینکه میخواهیم بر عکس با منطق و تفکر و ریاضیات که این هم شدنی نیست.و چنین است که
دائم در گرداب دل و منطق دست و پا میزنیم و اغلب فرایند این دو را نمیتوانیم از یکدیگر تفکیک کنیم.
 
مطلق اندیشی از ما انسانهایی ساده انگار و خرده دیکتاتور ساخته.بدون آنکه به خود زحمت این  را بدهیم که نگرشی نوین
و جدید و متناسب با شرایط از خود و تفکرات خود و عقاید خود داشته باشیم.                                                                            
و باز هم در اینجا تاکید میکنم که منظور تمام ایرانیان و همه تفکرات ما ایرانیان نیست.آنچه که در این نوشتار میاید ،اشاره ای کوتاه به فرهنگ کلی حاکم بر مغز و روح  و روان ماست که ما را از اصالت پاک خود دور کرده.
 
ما ایرانیان با این تفکر ،حامیان آن اندیشه های سرشار از نبوغ و لطیف و زیبا هستیم؟ما وارثان آن تفکرات پویا و فاخریم؟تفکر ایران و ایرانی اینگونه است؟
ایران و ایرانیت و اساسا انسان و انسانیت را به آتش  نکشیده ایم ؟
 
 

 

مطلق اندیشی از ما احمق هایی بزرگ و بی خرد میسازد.

 

 

 


                                                                      ادامه
دارد

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 22 بازدید